همه ی اونایی که تا این موقع شب بیدارن خسته نباشین الا آقا دزدا...
ساعت سه و بیست دقیقه ی صبحه...تو رختخواب بودم اما بیدار...دیگه وقتش شده بود...
واسه نوشتن آخرین مطلب...
خدا حافظ...
از خواب بيدار ميشی.
بيدارِ بيدار.
ساعت رو نگاه می کنی ، هفت صبحه !
اول به خودت ميگی باريکلا ، امروز ديگه کامروا ميشی .
بعد به خودت ميگی آخه خره ، همه روزها بايد با بيل بلندت کنند ،
اونوقت جمعه هفت صبح بيدار ميشی !!
نخير..هرچی می کنی ديگه خوابت نمی بره.
جمعه است ديگه !
ميای يک قهوه واسه خودت درست کنی،
ميبينی شير نداريد.
جمعه است ديگه !
تا ظهر دور خودت می چرخی.
342 تا کانال رو چلق چلق عوض می کنی
و تا برنامه آشپزی رو هم نگاه می کنی.
چشمهات که از کاسه در مياد ،بی خيالش ميشی .
جمعه است ديگه !
ميای نهار بخوری ،
ميبينی اين کباب کوفتی که گرفتن گوشتش خامه ،گوجه اش هم نپخته.
جمعه است ديگه !
ميگی خب دراز بکشم ، کتابم رو بخونم شايد اين دل دردی که از اين نهار کوفتی گرفتم خوب بشه.
چهار صفحه می خونی کتاب تموم ميشه. کتاب نخونده ديگه ای هم نداری.
جمعه است ديگه !
ديگه داری از شدت کلافگی خفه ميشی.!
میزنی بیرون...
بيرون همه مردن. برميگردی خونه .ميری سراغ کامپيوتر.
بگذار اول چک کنم ببينم چقدر اکانت دارم.
Your remaining account : 1 epsilon
جمعه است ديگه !
يالا جون بکن ، اول ميل چک کن.
In box :12 new
يوهو..من زنده ام. مردم منو يادشون نرفته. يک نگاه سريع می اندازم.
اولی : Look & feel 20 years younger
دومی : lower your debt
سومی : Melt away pounds & inches today
باقيشم بگم؟
جمعه است ديگه !
بشين چهار خط درس بخون .ثواب داره.
کتاب رو باز می کنم. واليم 8 هم نبايد انقدر قوی باشه.
سه سوت بعدش از شدت خواب نمی تونم چشمهامو باز نگه دارم.
کتاب رو صورت..خوابم ميبره.
جمعه است ديگه !
از خواب بيدار ميشی.
هوا تاريکه . صدای اذان مياد. خونه ساکته. دهنت مزه بدی ميده. سرت درد ميکنه.
دلت داره ميترکه.
جمعه است ديگه !
ساعت ده شبه.
ديگه چيزی نمونده تموم شه. طاقت بيار!
بيا به يکی زنگ بزن ،ببين خونه ملتم ،امروز جمعه است؟
- سلام فلاني، اينجا اوضاع ناجوره ، اونجام ناجوره؟
صدای دامبولی و حرف زدن ملت تو پس زمينه مياد.
- سلام. تو کی هستی؟ اِ ..تويی ؟ خوبی؟
- مثل اينکه تو خيلی خوبی !!!!
- الان وقت زنگ زدنه ؟ ملت همه اينجان. زنگ زدم تو هم بيای خواب بودی.بهت نگفتن؟ برنامه يکهو جور شد.. جمع مفرحی شده..جات خاليه..همه هستن..سلام ميرسونند...
- @#&*×** !!!!!!
جمعه است ديگه !
پا ميشی ميای همه اينها رو مکتوب کنی که شايد دلت خنک شه.
بفهمی نفهمی
همه رو مينويسی
ميزنی
Post & Publish
يکهو قارت اونجا می نويسه :
the page can not be fucking displayed
هرچی ريسيده بودی پنبه ميشه !
جمعه است ديگه !
هر وقت چیزی از یهود و یهودیا میشنیدم یاد چیزای عتیقه میوفتادم بوی خاک میومد به ذهنم...
ولی حالا اصل جنس نشسته بود روبروم...یهودی بود با چشمای درشت و ابروهای کشیده وبینی تراش خورده... یه پیرهن مشکی یقه باز تنش بود...
روی زانوهام نشسته بود وبا آهنگ بدنشو تکون میداد...همه حرکاتش منو دیوونه میکرد.دستاشو میکرد لای موهاش ومیریخت روی صورتش...اما لبای قرمزش از لای موهاش معلوم بود...
منم زیر موهاش گم میشم...
ساعت و نگاه میکنم..ساعت یازده...تا ساعت دوازده فرصت دارم...یک ساعت فرصت دارم باهاش حرف بزنم...بهش بگم چقدر برام عزیزه...بگم که دیگه نمیتونم دوریشو تحمل کنم.. میخام همیشه کنارم باشه...
میخام همیشه صداش تو گوشم باشه...میخام عطرش همیشه تو اتاقم بپیچه...دستم لای موهاش باشه...
ساعت دوازده است...
میرم تو حموم و شیر آب سرد و باز میکنم...سرمو میگیرم زیر آب...صدای زجه هام تو حموم میپیچه...
نتونستم...نشد...باورش نشد ...گفت همش دروغه...همش...
لکه های خونی که پاچیده رو دستام و پاک میکنم...
بوی خاک میاد...
یه بی بی دل میخام...بقیشونو جور کردم. تک دل شاه دل ده دل ... سربازش دست اونه...از لبخندش معلومه که فهمیده من چه حال و روزی دارم...بوی عطرش تمام اتاق و گرفته...نمیتونم فکرمو متمرکز کنم...نباید نگاش کنم...نباید بفهمه که وضعم خوب نیست...
آخ اگه این ورق و که بر میدارم بی بی دل باشه....
اه ...لعنت به این شانس...دو لو خوشگله است...به کارم نمیاد...میندازمش رو ورقای باطله...
خیره شده به من...درست مثل وقتایی که میدونه من میخام بقلش کنم....نباید نگاش کنم...
به بازی فکر کن احمق...اگه این دستو بدی چی؟ به بازی فکر کن...نباید کم بیاری...
شاید اون هم دستش مثل من کامل نباشه.!! زیر چشمی یه نگاه بهش میندازم...لب پایینشو داره گاز میگیره...فهمیده دارم نگاش میکنم میخاد حواسمو پرت کنه...میخاد دیوونم کنه...با ناخنش از زیر چونش تا زیر گردنش یه خط میکشه...دستام عرق میکنه...ورقا به هم میچسبه....نباید نگاه کنم...
چند تا ورق بیشتر رو زمین نیست...حتما یکیش بی بی دل...مطمئنم...
نوبت اونه . یکیشونو بر میداره...اون یکیو میندازه رو بقیه...
حالا فقط دو تا برگ رو زمینه...اولیو نگاه نمیکنم ...پرتش میکنم رو باطله ها...بهش نگاه میکنم...چشماشو میبنده...لباشو میخوره...این ورق حتما بی بی دل...حتما...
با موهاش بازی میکنه...طاقتم تموم میشه...همه ی ورقای تو دستمو میندازم بالا...میرم تو بغلش...عطر موهاش دیوونم میکنه...ورقا دونه دونه میریزن رو زمین...
یه خط با گوشه ی ورقی که دستمه میکشم از زیره چونش تا زیر گردنش...ورق و نگاه میکنم...
بی بی دل.......
صبح شده. میرم تو آشپزخونه. زیر چای روشن . یه چای پررنگ میریزم . یه تیکه کیک هم با چاقو میبرم و میزارم تو بشقاب . از تو اتاق بوی استون میاد...از اینا که باهاش لاک ناخن پاک میکنن...پنجره رو باز میکنم باد خنک میپیچه تو اتاق . ضبط و روشن میکنم...
You only see what your eyes want to see
How can I feel what you want it to be…
You are frozen when your hearts not open
هنوز خواب...پتو رو تا روی شونه هاش کشیده...باد پرده رو تکون میده...آفتاب میتابه روی پوست روشنش...برق میزنه ...نمیتونم زیاد نگاه کنم ...چشمام درد میگیره...درست مثله وقتی که داری به خورشید نگاه میکنی...درست مثله برق چاقویی که باهاش کیک و بریدم...
You are so consumed with how much you get
You wast your time with hate and regret……
You are broken when your hearts not open
صندلی رو میزارم روبروی تخت... میشینم و نگاش میکنم....چشماش وقتی هم که بسته است منو گیج میکنه...
خیلی بهش وابسته شدم...وابسته به نگاهاش... به دروغاش...به خنده هاش...به چشماش. احساس دلبستگیه شدید...به تموم مقدسات قسم دوسش دارم از ته دل...
Now there is no point in placing the blame
And you should know I suffer the same…
If I lose you my heart will be broken….
خیلی سخته...نمیتونم خودمو انقدر وابسته ببینم . نمیخام زندگیمو پاش بزارم...میخام خودمو جدا کنم...همین الان هم وقتشه...اگه این وقت و از دست بدم شاید مجبور بشم تا آخر عمر خودمو بسپرم به چشماش...
Love is a bird she needs to fly
Let all the hurt inside of you die
You are frozen when you hearts not open
تصمیممو گرفتم...دیگه تموم شد...حالا نه دیگه پوست روشنش چشمامو اذیت میکنه نه برق چاقو...حالا هر دوشون قرمز هستن..رنگ خونی که رو تمام تخت پا شیده...ولی هنوز نمیشه به خورشید نگاه کرد
If I could melt your heart
we would never be apart
give yourself to me…….
you hold the key……….
هیچی ندارم بنویسم...روزهایی که هیچ اتفاقی توشون نمیوفته....هیچی کسی دیوونه بازی در نمیاره...همه روی روال میخورن و میخوابن...هیچ کس نیست که واست تکراری نشده باشه....هیچ کس نیست که بوی تازگی بده...همه مردن...چه بهتر. بزار همشون بمیرن ...من بمونم و خدا و یه مشت گل...
من میسازم اونی که دلم میخاد ...خدا هم توش فوت میکنه...اونوقت میشینیم تحت الانهار و تا صبح سیب و انار میخوریم...
رستنی ها کم نيست
من و تو کم بوديم
خشک و پژمرده و تا روی زمين خم بوديم
گفتنی ها کم نيست
من و تو کم گفتيم
مثل هذيان دم مرگ از آغاز
چنين درهم و برهم گفتيم
ديدنی ها کم نيست
من و تو کم ديديم
بی سبب از پاييز
جای ميلاد اقاقی ها را پرسيديم
چيدنی ها کم نيست
من و تو کم چيديم
وقت گل دادن عشق روی دار قالی
بی سبب حتی ؛ پرتاب گل سرخی را ترسيديم
خواندنی ها کم نيست
من و تو کم خوانديم
من و تو ساده ترين شکل سرودن را
در معبر باد
با دهانی بسته وامانديم
من و تو حق داريم
در شب اين جنبش
نبض آدم باشيم
من و تو حق داريم
که به اندازه ی ما هم شده
با هم باشيم
گفتنی ها کم نيست . . .
یه سال از رفتن فرهاد میگذره....خدا بیامرزش...خیلی دوسش داشتم
آخ اگه یکی پیدا بشه یه اکانت یک ساله با یه کار پاره وقت با درآمد مکفی به ما بده من به قربونش میرم...
عزتتون کم نشه. سایتون هم زیاد
شبه...تنها روی یه تخته سنگ واستادم... وسط یه دریاچه یا برکه...آب آرومه...
ماه...درست بالای سرم...
برهنه ام...ولی تمام بدنم خیس عرق
اطرافمو نگاه میکنم...توی نور مهتاب فقط یه سایه میبینم...زیاد دور نیست...نمیفهمم زنه یا مرد...قد بلندی داره...از دور میتونم ناخنای بلندشو ببینم...و برق چشماش...پامو میزارم تو آب...احساس میکنم خون تو رگام داره یخ میزنه...آب سرده
هر چی جلو تر میرم عمق آب بیشتر میشه...دیگه چیزی نمونده...یه قدم...حالا بهتر میبینمش...موهای بلند و موجدار تا روی شونش...
قد بلند...پوست روشن و صورت تراش خوردش خیلی برام آشناست ...و زخم روی پیشونیش...
شرمم میشه نگاش کنم...تمام دروغایی که بهش گفتم یادمه وصدای شکستن قلبش و شوری اشکاش...
دستشو دراز میکنه به طرفم تمام بدنم داره منجمد میشه...میگیرمش...گرمه...با دست دیگش پشتمو میگیره تمام کمرم آتیش میگیره............
از خواب میپرم...پشتم میسوزه ...مثل زخمی که روش نمک پاچیدن...دست میکشم روش...سوزشش بیشتر میشه...دستم خونیه...میرم تو آینه نیگاش میکنم...
جای یه چنگ......
هیچ کس نمیدونه که همین روزا می میرم...شاید همین امشب..همین امروز عصر وسط مهمونی..توی لباسای نوی که واسه مسافرتم خریدم یا سر میز شام موقع قورت دادن یه لقمه ی لذیذ و اشتها آور..یا همین الان قبل از فکر کردن..قبل از فهمیدن...قبل از تموم کردن این جمله...
تصور مردن..تصور هیچ..هیچ مطلق به نظرم احمقانه میاد. به چیزی که نمیشه فکرشو کرد اعتقاد ندارم. با وجود این ته دلم میدونم که این چیزه نامرئی غیر قابل تصور و نمیشه انکار کرد ونمیشه در مقابلش خودتو به نفهمی بزنی و ابلهانه بخندی...
بعد ها شاید کسی باشه که فکر کنه به تفکرات من تو این ثانیه های آخر...
دستمو به لبه ی تخت میگیرم...چشامو میبندم و تا ده میشمرم...
پاورقی :
-------------------
1 شرمنده یه کم دیر شد
2 nesfe in matn be darkhaste yeki az dostanam hazf shod
3 مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد
4 من هنوز زنده ام...این فقط یه نوشته است
تو اتاق نشسته روبروم...نیم ساعتی میشه که حرفی رد و بدل نشده...فقط نگاه...
اون تو فکر سفر فرداش و من تو فکر اینکه با رفتنش دوشنبه شب ها دیگه بیکارم..خیلی کارا میتونم بکنم...اولین کارم تغییر دکوراسیون اینجاست... میخام همه چیز و تغییر بدم...
اون تو فکر بستن چمدوناش... من تو فکر اینکه از این به بعد دیگه صدای گریه کردنشو که مثل خرناس کشیدن می مونه رو دیگه نمیشنوم...
اون تو فکر خداحافظیه ...من تو فکر اینکه از این به بعد شب و نیمه شب مجبور نیستم جواب تلفنشو بدم...زندگی دوباره داره به من سلام میده...
بلند میشه و پتو رو دور خودش میپیچه...از تخت میاد پایین و میشینه روبروم...
دیگه همه چیزش واسم تکراری شده ...حتی دیگه اون انحنای گردنش که دیوونم میکرد واسم عادی شده...دیگه دوست ندارم ساقی باشه...ولی این شب آخر نمیخام ناراحتش کنم...
به سلامتیش دومین استکانم رو می نوشم...تلخه...خیلی تلخ...از تلخی چشام پر از اشک میشه...
صبح ساعت 11 با صدا ی تلفن از خواب میپرم..
الو...
الو سلام...
سلام. به این زودی رسیدی...
نه...من...نمیرم...نم تونم اشک ریختن های تو رو پشت سرم تحمل کنم...من همیشه پیشت میمونم
داره توی فنجون و نگاه میکنه...حرفم میزنه...از دروغگویی آدم ها و سادگی خودش...
از پسره که رفته با یکی دیگه دوست شده و همه چیز و فراموش کرده. دارم فکر میکنم که چرا کفش های گارسون کافه لنگه به لنگه است. چرا یه گوشه واستاده وماتش برده...چرا انقدر خسته و تسلیم و بی تفاوت؟
میگه :" اتللو حسود نبود... اتللو اعتماد کرده بود. این اعتماد لعنتیه که آدمو میکشه...این اعتماد بی خودی...
چون یه روز تو یه چشم به هم زدن آدم میفهمه که سرش کلاه رفته...که تمام مدت خواب بوده و خبر نداشته."
موافقم... سرمو تکون میدم ومیخندم...کاش مجبور نبودم موافق یا مخالف باشم. به من چه که پسره ولش کرده ؟
به من چه که سرش کلاه رفته؟؟...
میگه:" میخام انتقام بگیرم و تلافی روزای گذشته رو بکنم... از خودم میپرسم تلافی چی ؟؟
دلم میخاد بهش میگفتم:" دختر خانم احمق...مگه با اون کلاهی که رفته بود سرت خوب و خوش و راضی نبودی؟ چرا کله تو کردی تو سوراخی که نمی بایست میکردی؟ به تو چه که اصل مطلب چی بود...تا وقتی که تو خبر نداشتی چه فرقی میکرد؟ واقعا چه فرقی میکرد؟..."
میگه :" نوبت منم میشه.. وقتی از سگ پشیمون تر بر گشت...نوبت زندگی کردن منم میشه..."
به اطرافم نگاه میکنم... به صندلی های خالی...به دیوارای سفید...به زن و مردی که روبه روی هم نشستن و حرفی واسه زدن ندارن...
میگه:"مگه میشه آدم بغل یکی بخوابه...بهش دست بزنه...بهش بگه دوسش داره...روزی 2.3 ساعت تلفنی باهاش حرف بزنه...بدونه چطوری پا میشه...چطوری نفس میکشه...و بعد همه چیز یادش بره؟؟؟"
دلم میخاد بگم:"آره...والله به خدا آره...اون اتللو بد بخت هم اگه زود دست به کار نشده بود یادش میرفت...همه چیز یادش میرفت..."
کاش مجبور نبودم باهاش حرف بزنم...مهربان و با ملاحظه باشم...ولی تا اینجا من براش یه دوست خوب و مهربون بودم...همیشه باهاش موافقت کردم...راهنمایی کردم. حالا چطور میتونم یه مرتبه رویم رو بکنم به دیوار بکنم و بگم به من چه؟؟ شونه هامو بالا بندازم و گوشامو ببندم؟؟ ولی چرا نه؟؟کی جلومو میگیره؟چی منو به این صندلی میخکوب میکنه؟...
فقط کافیه فنجونمو بذارم رو میز و بلند شم و بدون هیچ حرفی برم...
کاشکی میشد تو زندگی ما خودمون باشیم و بس تنها برای یک نگاه حتی برای یک نفس
تا کی به جای خود ما نقاب ما حرف بزنه تا کی سکوت و رج زدن نقش نمایش منه
....
اونی که میخواستی تو غبارا گم شد..
هر کی میخاد با من بیاد مسافرت پول و مسواک و بیکی نی یادش نره...
دیگه حرفی ندارم...راحت باشین...
ساعت 1:15 شبه... هر کاری میکنم خوابم ببره نمیشه... گرممه. پنجره رو باز باز کردم...
دارم به این فکر میکنم که تو این 1 سال پیش چه تغییراتی تو زندگیم رخ داده...؟
به این فکر میکرذم که تو این یه سال چقدر خسته وتنها شدم...
خسته از این مسیری که باید برم.... خسته از آدمایی که هر روز برام تکرار میشن...هر روز باید بهشون لبخند بزنی...تف تو قیافت... آخر یه روز دندوناتو خرد میکنم...
خسته شدم از دانشگاه... از خونه ...از تو... از خودم...
دلم هوس مسافرت کرده. هر جا شد شد...فقط میخام از این تهران دور بشم... خسته شدم از این ماسکی که مجبورم جلو دهنم بزنم...ولی میخام برم پا ندارم میخام نرم جا ندارم... یا برعکس
تنها شدم تو این یه سال... وقتی آدم تو اجتماع میاد اگه مخت یه ذره کار کنه بعد از یه مدت میفهمی که به هر کسی نمیشه اعتماد کرد... از این جاست که زندگیت مثله بازیه مار پله میشه... مسیرت معلومه...چاله چولش معلومه...ولی این جا دیگه تاس دست تو نیست...یکی دیگه واست میندازه...شانس بیاری اونی که تاس میندازه هواتو داشته با شه وگرنه ...
زدم تو خاکی... چرت و پرت گفتم... بریم لالا...
مالیخولیایی خسته ...مالیخولیایی تنها...مالیخولیایی آقلادی...گتی یاتی...
درووووووو باز کنید… به جون مادرم من بی گناهم…
بابا کی تا حالا تیمارستان با سلول انفرادی دیده؟؟؟؟؟؟؟
بابا مگه ديوونه شاخ و دم داره؟
-نه به خدا... کی گفته؟
نميدونم والله همينجوری يه لحظه با خودم فکر کردم شايد...
-نه بابا.. از قديمو نديم هميشه گفتن که ديوونه شاخ و دم نداره...تو هم اصلن خودتو ناراحت نکن.. ما همينجوری قبولت
داريم
جدی!!!
دستمو گذاشتم رو قلبم... دیگه نمیزنه
یا مردم یا یه چیزی جلو زدنه قلبرو گرفته...
کدومه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وا... چه آفتاب تندی! دفعه ی پیش که پرده رو زدم کنار یادمه هوا برفی بود... تو همین اتاق خودم
ااا...تو هم قیافت کلی عوض شده...منو نمیشناسی!!؟؟؟؟؟ خیلی بی جنبه ای... خیلی... نمیدونم... شایدم من انتظاره بیخود ازت داشتم...
از اون اولشم دنباله جرقه بودی تا بپری.. منم شیش دنگ حواسم جمع بود تا بهونه دستت ندم... ولی نشد...حالا هم خیلی خوشحالم...یعنی دیگه واسم خیالی نیست...تازه دارم مزه ی زندگی رو زیر زبونم میچشم...میخام آروم آروم مزمزش کنم...هر کی هم بخاد با من بازی بکنه و با زندگیم شوخی کنه باید پای وصیت نامشو یه امضای گنده بزنه....
هوووووووو با توام... بدبخت (این و از ته دلم گفتم) حالا که پریدی حواست باشه پایین و نیگاه نکنی...چون اون پایین یکی منتظره که دو تا گوله وسط اون چشمای شهوتیت خالی کنه....
راستی اینم بگم اونی که میخاد کارتو بسازه یه مالیخولیاییه...
(شرمنده از کسایی هیچی نفهمیدن... اما فقط بدونین مالیخولیایی آدم خوبیه...همین)
و بالا خره امتاحانات به پایان رسید....
آخرین امتحان ومعارف بود....خیلی باحاله این یارو استاد معارفمون. سوال و حال کنید:
13_سمت حضرت محمد در دین اسلام چه بود؟
1_امام 2_پیامبر 3_هیچکدام
2روز کومپلت بیخیال زندگی بودم.... برنامه ی زندگی من تو این دو روز:
خواب-------صبحونه--------خواب--------روزنامه--------ناهار--------خواب-------برنامه کودک-------خواب------شام-------خواب------&^&*)%$^-------- صبحونه
راستی تو این 2 روز قرص هام رو هم نخوردم ...
● - يه دونه از اونا بده
- قندونو ميخوای!
- نه از اون يکی
- ظرف عسل ؟
- ای بابا اونو ميخوام
- قاشق چايخوری؟!
- داره ديرم ميشه اذيت نکن
- ای داد بيداد! چی ميخوای آخه؟
- بده ديرم شد
- ظرف کره ؟
- يه ماچ بده ديرم شد
- آهـــــــــــــان، نــــــــــــچ
زر بزن عوضی... یالا یه چیزی بگو...
هر وقت باهات حرف میزنم لال میشی... از اون اولشم همینجوری بودی
اصلن از همون اول اشتباه کردم تو رو انتخاب کردم... یادته بقیه چه پرپری میزدن که من بگیرمشون...
ولی من خر شدم ... چشمم تو رو گرفت...
دیگه خسته شدم... دیگه نمیخام ببینمت...
پس چرا حرف نمیزنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مامان........نگفتم این طوطیه بلد نیست حرف بزنه... از اون اولشم باید یه چیز دیگه میخریدیم...
من چه سبزم امروز...
با اینکه این امتحانات بلواقع پدر ما را در آورده(بلواقع رو درست نوشتم؟؟؟؟؟)
10 تا شد... مرسی ...مرسی...من میخام بنویسم
يادته اون عکس قشنگت که نشونم دادي؟
هنوز يادمه که توش چند تا انگشت داشتي...
شيش تا!
رنگ روسريت هم حتي يادمه! درست رنگ لبات بودن!
ساعتت هم تو عکس بود!
موهات هم بلند تر شده بودن!
من هم تو اون عکس بودم!
کجا؟
تو چشمات....
میخام بترکونم اینجارو...
میخام بدونم که چرت و پرتام خوندنی هستن یا نه؟؟؟؟؟
میخام ازتون که بهم بگین ادامه بدم یا نه؟؟؟؟
میخام ننویسم تا وقتی که تعداد نظرات به 10 برسه...
میخام بپرسم : تو از دیوونه ها میترسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
راستی فندق میخامت 10000000000 تا
خطوط کف دستت میگن گمشده ای داری.... وضعت خوبه.... پول. کارخونه. برج. شهر. ماشین. ارتباطات....
همه چیزت جوره. ولی چند سال دیگه همه رو ول میکنی. آره...درسته...دارم میبینم...بند انگشت ها...خطوط کف دست. حلقه ی ونوسی...
همه همینو میگن. می افتی دنبال گمشده ات ...مثل دیوونه ها.......
احساس یه آدامسو دارم... احساس میکنم بدجوری جویده شدم...منو فقط تا وقتی میخان که مزه دارم
بعد از اینکه شیرینیم تموم شد و دیگه مزه ندارم منو تف میکننم بیرون...
خیلی احساس بدیه وقتی که بزرگترین آرزوت اینکه کاش یه آبنبات شیرین تموم نشدنی باشی ولی باز یه روز شیرینیم دلشو میزنه... بد جور
از این به بعد دیگه نمیخام شیرین باشم...میخام تلخ تلخ باشم...مثل چایی پررنگ...مثل زهر مار...مثل اون...
شاید وقتی منو تف میکنن بیرون دیگه این احساس بهم دست نده که یه روزی شیرین بودم...یه روزی منو میخاستن...
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا... اعصابم از دستش داغونه
● تازگيها از دنيا خيلی خوشم اومده آخه فهميدم که
اون هم مثل من ديوونه است. مثل دو تا دوست
قديمی ولی تازه يافته با هم دردودل می کنيم.
هی دنيا می گه که از دست آدمها ديوونه شده
هی من می گم که آدمها از دست تو ديوونه شدند.
آخه حق رو به من بديديد، دنيايي که تمام عمر؛ رو
زمينهاش دنبال عشق می گشتی ولی عاقبت اونرو تو
هوا پيدا می کنی.
ببينيد حق با منه يا نه؟
شرمنده که هيچی نفهميديديد
آخه نبايد هم بفهميد...
چون اين رازيه بين من و اون....
من هيچ كسم! تو كيستي؟
تو هم آيا هيچ كسي؟
پس ما يك جفتيم.
به هيچ كس مگو!
مبادا كه رسوايمان كنند!
------------------------------------------------------------------------
من يه آدميم،بعضي وقتا دوست دارم الكي قاطي كنم،
believe me.
زندگي... 180 درجه به چپ ،180 درجه به راست،180 درجه به چپ،180 درجه به راست...
believe me.
من دارم حروم ميشم.
believe me.
آااااه...شما انسان اكيدا خردمندي هستيد...آنقدر اكيد كه ميخواهم تف بندازم روتون.
believe me.
اوووووووه...ما فكر ميكرديم شما يزرگ شديد.
خب بله،من بعضي مواقع بزرگ ميشوم،ولي اكثرا كوچك هستم.
believe me.
آآآآآآآآآآه من چه اديبم.من خيلي كتاب خوردم.
me. believe
از وجودم،قسمت بي خياليشو خيلي دوست دارم.
believe me.
من ميتونم يه چيز خيلي بي معني رو براي همه بگم چون دلم ميتونه كه بخواد بي معني باشه.
believe me.
ببينيد،يك چيزهايي هستند...خيلي بزرگ هستند،خيــــــــــــلي...
believe me.
من هيچ مرگيم نيست.
do you believeme
زندگي پاره !
بيوگرافي يک روزه ي يک ديوانه ي آن-لاين.
روز چهارصد و شصت و سوم از روز هاي مشابه::
::بامداد ، ساعت 4:30.
ساعت زنگ . کامپيوتر خاموش ، کمي جيش! چراغ خاموش ، خواب.
::صبح ساعت 7:30.
ساعت زنگ ، زنگ ساعت خاموش ، خواب.
::صبح ساعت 7:35.
مامان صدا ، سرويس رفت ، جا موند، دانشگاه نرسيد، کلاس غيبت ، درس حذف ، خواب.
::صبح ساعت 10:27.
از خواب بيدار، کمي جيش ، ناراحت نبود که درس حذف شد، کمي نون خشکه ،
کامييوتر روشن ، کانکت به اينترنت ، نهار نخورد ، غذا نخورد، آب نخورد ، جيش نکرد،
چت کرد، سايت آپ ديت کرد، چت زد!، وبلاگ آپ ديت زد!، چت فرمود، چت نکرد،
::بعد از ظهر ساعت 17:46.
کامپيوتر خاموش، کتاب سر راه شوت ، کمي نون خشکه با پنير، جيش فراموش ،
آب خوردن وقت نشد.
::بعد از ظهر ساعت 17:59.
کامييوتر روشن ، کانکت به اينترنت ، شام نخورد ، ميوه نخورد، آب نخورد ، جيش نکرد،
چت کرد، سايت آپ ديت کرد، چت زد!، وبلاگ آپ ديت زد!، چت فرمود، چت نکرد، روزنامه خوند، گل فرستاد ، جدول حل کرد ،جک خوند، سياسي خوند، اجتماعي خوند... ، 100تا وبلاگ خوند، شعر خوند،مدونا جديد گوش داد، مريلين مونسون گوش کرد!، نقشه همه ي را هاي شوسه ي جهان رو ديد، سه تا فيلم ديد، خفه کرد(خود را)، کامپيوتر خواموش کرد ، رفت بخوابه...
::شب ساعت 1:59.
مُرد.
پايان...
::علت مرگ : جنون مزمن!
یکی دو سالی میشد که این حس نیومده بود سراغم...حسی که دلم میخاد همیشه کنارم باشه...دستمو بکنم تو موهاش و بازیشون بدم...دلم میخاد روبروی خودم بزارمش و هزار سال تو چشاش خیره بشم...دلم میخاد فقط صدای نفسهای اونو بشنوم......
دلم میخاد یجوری بهش بفهمونم که چقدر برام مهم و عزیزه...ولی تا میبینمش فقط میشم گوش و چشم...دلم میخاد سرمو بزارم رو شونش و اون تا صبح برام حرف بزنه...
نمیدونم چی شد؟؟؟ نمیخاستم از اتاقم بیرون بیام... توبه کرده بودم که فقط خودم باشم و خودم... توبمو شکستم..........
نیم ساعته صداشو نشنیدم...بازم دلم میخاد... بچه شدم...(خاستم بجای بچه شدم بنویسم دیوونه شدم... ولی چیزی به این تابلویی رو که هر دفه نباید گفت)
میترسم. میترسم از این که نتونم نگرش دارم...نتونم بالاشو کوتاه کنم که فقط کبوتر جلد من باشه...میترسم بره...ومن که بالهام شکسته نتونم دنبالش برم...
چجوری بهش بگم میخامش
من- الو...
اون- سلام عزیز
من- سلام... میخام یه چیزی بگم...
اون- چی؟؟؟
من- ....... خیلی میخامت
اون- باشه... باور کردم!!!!!! ...خودتی
● ديشب،
به مدت دو ساعت دچار حالت«از خود زدگي »از نوع حاد شده بودم.
اما از صبح تا حالا كه دچار فراموشي مزمن شده ام،
احساس ميكنم خيلي بهترم
● به نظر مياد:
گفتن اينكه «خيلي ازت خوشم مياد»به يكي كه مورد علاقته،
اصلا كار دشواري نباشه،
البته
در مقايسه با موقعي كه زور ميزني خيلي محترمانه به يكي
بفهموني
«بدجوري قيافت برام تكراري شده!»
حتما" میخاین بدونین من چجوری مالیخولیایی شدم. اینجوری:
یه روز خیلی قبل از اینکه خدایان بسیار به دنیا بیان از خواب عمیقی بیدار شدم و دیدم که همه ی نقاب هامو دزدیدن-همون هفت نقابی که خودم ساخته بودم وتو هفت زندگی ام به صورتم میزدم-واسه همین بی نقاب توکوچه های شلوغ میدویدم و داد میزدم : دزد .دزد . نقابامو بردن .
مردم به من میخندیدن ....
وقتی به بازار رسیدم یه بچه بالای یه مغازه واستاده بود و فریاد میزد:
این مرد دیوونه است...
من سرمو بلند کردم تا اونو ببینم.خورشید برای اولین بار صورت برهنه ی منو بوسید
برای اولین بار صورت برهنه ی منو بوسید و من از عشق خورشید مشتعل شدم و دیگه به نقابام احتیاج نداشتم و انگار تو خلسه فریاد زدم :
رحمت . رحمت به دزدایی که نقابام و بردن
اینجوری شد که من به این روز افتادم. و از برکت این دیوونگی هم به آزادی و هم به امنیت رسیدم.آزادی تنهایی و امنیت از فهمیده شدن . چون کسی که تو رو میفهمه چیزی رو تو وجود تو به اسارت میگیره...
خلاصه و اینا...
3 روزه به این فکر میکنم یه اسم رله واسه خودم بیابم هیچی به این مخم نرسید.یعنی حساب کردم دیدم تو این 3 روز حدودا"30 ثانیه به این موضوع فکر کردم. یعنی بجز این 30 ثانیه تو این 3 روز بقیش فکرم مشغول بوده. منم یه 2*2 تا 4 کردم دیدم اگه بخواد اینجوری باشه باید درس و دانشگا ه و اساسی بی خیال شم. واسه همین 2باره 30 ثانیه فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که باید خالی کنم یعنی باید بریزم وسط.نه بابا بی تربیت. افکار مالیخولیاییمو میگم. این شد که اینجار و زدیم. اسمم و والا نمیدونم چی بگم.. خانمی صدام میکنه بوبول . بهش میگم بوبول یعنی چی .میگه هر چی شبیه تو باشه بوبوله. داداش بزرگم بهم میگه داداشی.احسان بهم میگه قناری.این شادنه هی را به را بهم میگه نفس.ولی خودم میگم اسمم همونTROVA بمونه.

